![]() |
![]() |
|
| تخیل امروز واقعیت فردا است |
|
در بخش دوم کتاب با نام پیش درآمد، جلال در رابطه با چگونگی به چاپ رسیدن این اثر سخن گفته است. اینکه طرح نخستین این کتاب گزارشی بوده که به شورای هدف فرهنگ ایران داده شده است.جلال می گوید که من این تعبیر غربزدگی را از افادات شفاهی احمد فردید گرفته ام که یکی از شرکت کنندگان در آن شورای هدف فرهنگ بود. در بخش سوم کتاب با نام طرح یک بیماری، جلال غربزدگی را به بیماری تشبیه کرده است. وی شرق و غرب را به عنوان دو مفهوم اقتصادی درنظر گرفته است. غرب یعنی ممالک سیر که تولید کننده و عرضه کننده کالا به بازار است و شرق یعنی ممالک گرسنه که مصرف کننده مصنوعات غرب است. از نظر او دنیا دو قطبی شده است که اختلاف بین آن هاناشی از بعد زمان ومکان یا یک اختلاف کیفی است که باعث شده فقرا و ثروتمندان با هم به مقابله بپردازند. یک قطب، قطب سازنده که دنیای ساختن و پرداختن و صادر کردن ماشین است و قطب دیگر، قطب مصرف کننده که دنیای مصرف کردن و فرسوده کردن و وارد کردن ماشین است.سلاح های غرب علاوه بر تانک، توپ، بمب افکن و موشک انداز، یونسکو، اف-آ-او، سازمان ملل، اکافه و دیگر مؤسسات بین المللی هستند. جبر تاریخ دنیاگیرشدن ماشین است. از نظر جلال ما شخصیت فرهنگی- تاریخی مان را در قبال ماشین و هجوم جبری آن حفظ نکرده ایم و ماهیت و فلسفۀ تمدن غرب را درنیافته ایم و تنها در صورت و ظاهر ادای غرب را در می آوریم. غربزدگی یعنی دست نیافتن به ماشین، آشنا نشدن به علوم جدید و تکنولوژی، به جبر بازار و اقتصاد و رفت و آمد نفت ناچار از خریدن و مصرف کردن ماشین. در بخش چهارم کتاب با نام نخستین ریشه های بیماری، جلال می گوید که اطلاق غربی ابتدا از سوی ما عنوان شده است، قبل از شرقی خوانده شدن ما. نخستین توجه ما به غرب، فرار از هند مادر بوده است. هند مادری که به زردشتیان ایرانی پناه داد و پارسیان هند امروز از اخلاف آن ها هستند. دلیل دیگر نظر افکندن ما به سوی غرب، فشار بیابان گردهای شمال شرقی ایران بود. در بخش پنجم کتاب با نام سرچشمۀ اصلی سیل، جلال ریشۀ غربزدگی را درازدستی صنعت غرب برای به دست آوردن مواد خام ارزان ما می داند. از وقتی راه های دریا باز شد و مستقیماً از راه دریا چین و هند را به غرب بردند، از همان وقت بود که مابه پیلۀ تصوف سبک صفوی و به پیلۀ حکومت وحدت ملی بر مبنای تشیع فرو رفتیم. در بخش ششم کتاب با نام نخستین گندیدگی ها، جلال می گوید که در این 50- 60 سالۀ آخر که سرو کلۀ نفت پیدا شده است و ما چیزی به عنوان علت وجودی یافتیم، آب ها چنان از آسیاب افتاده که سرنوشت سیاست و اقتصادو فرهنگ مان در دست کمپانی ها و دولت های غربی حامی آن هاست. روحانیت که آخرین برج و باروی مقاومت در قبال فرنگی بود، از زمان مشروطیت چنان در مقابل هجوم مقدمات ماشین در لاک خود فرو رفت و چنان پیله ای به دور خود تنید که مگر در روز حشر بدرد. همۀ دو سه نسلی که پس از وقایع مشروطه در این آب و خاک سری توی سرها درآوردند، همه در این نکته متفق القول بودند که اساس اجتماع و سنت کهن ما در قبال حملۀ جبری ماشین و تکنولوژی تاب مقاومت ندارد. در بخش هفتم کتاب با نام جنگ تضادها، جلال می گوید که از نظر سیاست مداران ما، اولین قدم تحول ماشینی در روستاها، گذاشتن بخاری به جای کرسی و آخرین راه تحول در دهات، تقسیم املاک و گستردن طبقۀ خرده مالک است. از نظر جلال تضادهای ناشی از غربزدگی عبارتند از: حفظ ظاهر در عین گرسنگی، نداشتن امنیت حتی امنیت فردی که باعث شده هر آدمی در حصاری از بدبینی و کج اندیشی و بی اعتمادی و تک روی بست بنشیند، پا باز کردن ماشین به ده که تمام ضمایم اقتصاد شبانی و روستایی را مضمحل کرده است، آزادی دادن به زنان که باعث شده زن را که حافظ سنت و خانواده و نسل و خون است را به خودنمایی وبی بندوباری واداریم که هر روز یک ریخت تازه را به خود ببندد و ول بگردد. در بخش هشتم کتاب بانام راه شکستن طلسم، به نظر جلال باید ماشین را ساخت و داشت، اما نباید در بندش ماند، گرفتارش نباید شد، چون ماشین وسیله است و هدف نیست. هدف، فقر را از بین بردن است و رفاه مادی و معنوی را در دسترس همۀ خلق گذاشتن. جلال در پاسخ به اینکه چرا تاکنون گشایش طلسم ماشین به عقل عقلای قوم نرسیده است، دو دلیل را ذکر می کند؛ یکی اینکه رعب از ماشین درست همچون رعب از طلسم است. همین رعب، موجب غربزدگی است یا به علت غربزدگی است که ما دچار چنین رعب ناشی از حرمتی هستیم. دیگر اینکه ما تا خریدار مصنوعات غربیم، فروشنده راضی نیست چنین مشتری سربه راهی را از دست بدهد. در بخش نهم کتاب بانام خری درپوست شیر یا شیر علم، به نظر جلال حکم کلی در این دیار بر پروبال دادن به بی ریشه ها و بی شخصیت ها است. آدم غربزده ای که عضوی از اعضای دستگاه رهبری مملکت است، پا در هواست. آدم غربزده هرهری مذهب است. به هیچ چیز اعتقاد ندارد، اما به هیچ چیز هم بی اعتقاد نیست. آدم غربزده راحت طلب است، دم را غنیمت می داند و نه البته به تعبیر فلاسفه. آدم غربزده معمولاً تخصص دارد، همه کاره و هیچ کاره است. آدم غربزده خیال پرور نیست، ایده آلیست نیست، با واقعیت سروکار دارد و واقعیت در این ولایت یعنی گذر بی دردسر نفت. در بخش دهم کتاب بانام اجتماعی بهم ریخته، جلال می گوید از نظر اقتصادی، ملغمه ای از اقتصاد شبانی و جامعۀ روستایی و شهرنشینی تازه پا، با سلطۀ قدرت های بزرگ اقتصاد خارجی، شبیه تراست یا کارتل، همه را با هم داریم. به نظر او تا تیرک چادرهای ایلاتی به پی خانه های روستایی بدل نشود و مردو زن ایلی با کشاورزی آشنایی پیدا نکنند و تا بچه های ایل به زیر طاق مدارس ننشینند، هر قدم اصلاحی در این مملکت یا دروغی است عوام فریب یا ادعایی است کودکانه. ما تظاهر به دموکراسی غربی می کنیم یعنی دموکراسی نمایی می کنیم. از خود دموکراسی غربی و شرایط و موجباتش خبری نیست، از آزادی گفتار، آزادی ابراز عقیده، آزادی استفاده از وسایل تبلیغاتی، آزادی انتشار آراء مخالف. در بخش یازدهم کتاب بانام فرهنگ و دانشگاه چه می کنند، به نظر جلال مدرسه که ساخته شد، شاخه ای از شاخه های شکنندۀ تشکیلات فرهنگ به آن می رسد. هماهنگی در کار مدارس نیست. در برنامۀ مدارس هیچ اثری از تکیه بر سنت، هیچ جا پایی از فرهنگ گذشته، هیچ ماده ای از مواد اخلاق یا فلسفه و در آن ها از ادبیات، هیچ رابطه ای میان دیروز و فردا، میان خانه و مدرسه، میان شرق و غرب، میان جمع و فرد خبری نیست. دانشگاه ملی یک دکان است برای آن دسته از روشنفکران غربزده که از فرنگ و امریکا برگشته اند که هر یک دست کم کاندید وزارتی بازگشته اند و بیخ ریش تشکیلات مملکت مانده اند. در بخش دوازدهم کتاب بانام کمی هم از ماشین زدگی، به نظر جلال اگر در غرب به اجبار تکنولوژی یعنی براثر ماشین زدگی، تخصص را جانشین شخصیت کرده اند، ما به اجبار غربزدگی به جای شخصیت و تخصص هر دو، هرهری مآبی را گذاشته ایم و غربزده پروردن را. حکومت های ما هر روز برای ایجاد غفلت و به خواب کردن مردم به ملم تازه ای دست می زنند و این ملم ها هر چه باشد از سه مالیخولیای زیر به در نیست: اول مالیخولیای بزرگ نمایی، چون هر مرد کوچکی، بزرگی خود را در بزرگی هایی که به دروغ به او نسبت می دهند، می بیند. چشم آدم کوچک را پر کن نا خودش را بزرگ بپندارد! دوم، مالیخولیای افتخار به گذشته های باستانی! که بیشتر با گوش کار دارد. این مالیخولیا گوش پر کن است. رادیو درست این نقش را دارد. سوم مالیخولیای تعاقب مداوم است. اینکه هر روز دشمنی تازه و خیالی برای مردم بی گناه بسازی. در بخش سیزدهم کتاب بانام اقترب الساعه، جلال به آیۀ « اقترب الساعه و انشق القمر ... » اشاره می کند. آلبر کامو نویسندۀ فقید فرانسوی، کتابی دارد به اسم طاعون که شاید شاهکارش باشد. داستان شهری است در شمال افریقا که معلوم نیست چرا و از کجا طاعون در آن رخنه می کند. اگر به حق یا به ناحق و اگر اخلاقی بوده یا ضد اخلاق، حضور طاعون هیچ کس را از راهی که تاکنون می رفته، باز نداشته که هیچ، او را در همان راه به دو افکنده است. عین ما که به طاعون غربزدگی دچاریم و فقط ضربان فسادمان تندتر شده است. خود من دست به ترجمه اش زدم و دیدم که طاعون از نظر آلبرکامو ماشینیسم است، این کشندۀ زیبایی ها و شعرو بشریت و آسمان. در نمایشنامۀ اوژن یونسکو فرانسوی، به اسم کرگدن نیز سخن از یک بیماری مسری است. آلبرکامو ، اوژن یونسکو و بسی دیگر از هنرمندان عالم غرب، مبشر رستاخیزند. همه دل شسته از عاقبت کار بشرند. همۀ این عاقبت های داستانی وعید ساعت آخر را می دهند. جلال یک متفکر سیاسی بود نه تئوریسین فرهنگی یا فیلسوف. او یک منتقد تیزبین بود. آل احمد به دلیل سوابق مبارزاتی ضد سرمایه داری، با تسلط غرب سیاسی بر سرنوشت ملت های دیگر مبارزه می کرد. غربزدگی ازدید جلال عبارت بود از تأثیرپذیری جوامع جهان سوم از سیاست و فرهنگ غربی. غربزدگی مشاجره ای قلمی است که حاوی تحریک، خشم، تکرار، طنزو هجو است. پیامد این گونه نوشتن و تفکر غیراستدلالی در نهایت نوعی تفکر سطحی و شعارگرایی می شود. آل احمد غرب را نه تنها عبارت از اروپا و آمریکای شمالی، بلکه هر کشور صنعتی که صادرکننده ماشین است می داند و در مقابل شرق را کشورهایی می داند که به تکنولوژی ساخت ماشین دست نیافته و مصرف کننده هستند. برداشت آل احمد در غربزدگی آن جا که با واقعیت ملموس سروکار دارد، درست و دقیق و شجاعانه است و آن جا که به کلیت امور تاریخی و اجتماعی می پردازد، خیال پردازانه و پر تناقض و احساساتی است. آل احمد از جنبه های اقتصادی به جنبه های فرهنگی غربزدگی منحرف شده است. جلال مشروطیت را جنگ مشروعه و بی دینی می بیند. اعدام شیخ نوری را در جریان مشروطیت علامت استیلای غربزدگی می داند. جلال از شکل گیری یک رنسانس آسیایی و از آشکار شدن نشانه های بیماری تمدن غرب سخن می گوید و آغاز راه را در رهایی از قید امپریالیزم فرهنگی می داند. جلال در کتاب غربزدگی، نقد عامی دارد بر همه ایرانیانی که گرایش به تجددطلبی و نوگرایی پیدا کرده اند، اگر چه در قشر روشنفکر قرار نگیرند. آل احمد از بحران فقدان عقلانیت بحث می کند. او در بحث قشربندی روشنفکران ایرانی، آن هارا به پنج دسته تقسیم می کند. چهار دسته از روشنفکران مانند مدارهایی است که حول هسته مرکزی در گردش اند واز آن تغذیه می کنند. هسته مرکزی یعنی محور عقلاننیت مدرن ایران، ویژگی خلق کننده و مبدع بودن را دارند. توسط هسته مرکزی روحیۀ خردورزی به سایر مدارهای روشنفکری منتشر می شود. اما ظرفیت هسته مرکزی چقدر است؟ آل احمد عقلانیت روشنفکری محور را ناچیز می داند. « این هستۀ اصلی روشنفکری در ایران چه کوچک است؟ به زحمت می توان هر یک از شاخه های این هسته اصلی را به انگشت های دو دست شمرد.» او نتیجه عینی بحران فقدان عقلانیت در روشنفکران ایرانی را در تخریب گذشته ای می داند که چیز مشت پرکنی جایگزین آن نشده و در نهایت به سود حکومت های استبدادی تمام می شود. دوره روشنفکری در هر مقوله و تخریب هر پناهگاه فکری و مادی که وسیله ارعاب خلق و باعث بی عدالتی و فشار است. جلال آینده را معلول گذشته و حال می داند، زمان ها از یکدیگر مستقل نیستند. ما وارد دنیای جدید می شویم، اما نه به آن وضعیتی که روشنفکر غربی دارد. وضع روشنفکر غربی، تولیدکنندگی است و وضع آینده روشنفکری ما مصرف کنندگی. روشنفکر ایرانی منتظر تولید نظریه های جدید از کشورهای مادر است و فقط این نظریات را تطبیق به مصداق می دهد و این معنی غربزدگی است. با چنین روشنفکرانی است که ما از چنان گذشته ای به چنین زمان حالی رسیده ایم. و مبادا که با چنین روشنفکرانی باز هم به آینده ای برسیم و در خور آن گذشته و این حال؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:40 توسط سهیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|